آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 13 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 25 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

سه شنبه 17اردیبهشت92

                                           سلام عزیزم. آرزو دارم که همیشه خوش باشی. جمعه دو هفته قبل یعنی 6 اردیبهشت با بابایی و شما رفتیم پارک ساعی. شب قبلش مهمون داشتیم. و من صبحش خیلی خسته بودم ولی به خاطر اینکه حوصله ات سر نره رفتیم پارک. هوا خیلی گرم بود و من هم خسته و هم گرسنه بودم. بماند که بازی کردن در پارک طول کشید و ما بی ناهار برگشتیم خونه. البته از غذاهای شب قبل مونده بود ولی من هوس کباب کرده بودم که خلاصه نشد. کلی تو پارک ب...
17 ارديبهشت 1392

شنبه 14اردببهشت 92

                                             سلام گل من.دلم برات یه ذره شده. قربونت برم. این روزا کمی اوضاع  و احوالاتم بهم ریخته ست. مشکلات کاری و بقیه چیزها. هفته پیش تقریباً با کشمکش زیادی همراه بود. خیلی خسته م. آخر هفته هم مهمون داشتیم  و من تقریباً از صبح 5شنبه  تا آخر شب مشغول بودم. بابا جون اینا و عمه هات اومده بودند و روز مادر رو جشن گرفتیم و کادوی مامان فاطمه رو دادیم. امسال چهار شنبه روز مادر بو...
14 ارديبهشت 1392

چهارشنبه28فروردین92

                           سلام گل من.دلم این روزا از دوریت غش میره. خوشگل مادر!عاشقتم. دیروز قرار بود بریم دنبال بابایی. بعد اداره سریع حرکت کردیم. کمی سر خیابون جردن معطل شدیم تا بابا رضا برسه. تا بابایی رو دیدی صورتت مثل گل باز شد و همش برای بابایی دلبری می کردی.  خلاصه دیروز قرار بود بابا ماشین رو ببره تعمیرگاه. من و تو تنها موندیم خونه. مشغول کارهای خونه شدم که دیدم اومدی پیشم و گفتی: مامانی! بریم پارک؟ گفتم: باشه مادر بزار بابا رضا بیاد بعداً. رفتی و دوبا...
28 فروردين 1392

شنبه 24فروردین 92

                                             سلام عزیزم دلم برات یه ذره شده. مخصوصاً با اتفاقی که صبح افتاد همش حواسم پیشه توئه. صبح تو ماشین خواب بودی منم هم به خاطر اینکه کمی از وقت استفاده کنم اطراف ماشین شروع کردم به پیاده روی.تو حین پیاده روی بودم که صدای گریه ت رو شنیدم سریع سمت ماشین دویدم بچه م بیدار شده بود. خیلی ناراحت شدم بغلت کردم و پشت سرهم بوست می کردم. منو ببخش عزیزم. چهار شنبه وقتی اومدم دنبالت دم مه...
24 فروردين 1392

یکشنبه 18فروردین 92

                              سلام عسلم. طبق معمول همیشه دلم برات تنگ شده. دیروز هوا بسیار بارونی بود. ما سریع بعد اداره حرکت کردیم خونه و خیلی به ترافیک نخوردیم هر چند شما کمی تو ماشین بی تابی کردی که کمربندت رو باز کنم. خلاصه بابا حاجی اینا خونه دایی ایرج بودند و قرار شد که ما هم بریم. ماشین خونه گذاشتیم و خودمون با آژانس رفتیم. تو بزرگراه یه دفعه بارون تندی گرفت و  جلومون نمی تونستیم ببینیم. تو ماشین ازم آدامس خواستی نداشتم . رو به آقای راننده کردی و گفتی: آقا راننه! آدامس داری؟ خندم گرف...
18 فروردين 1392

شنبه17فروردین

                         سلام گل مامانی. دلم برات یه ذره شده.کاش الان اینجا بودی و می بوسیدمت. عزیزم! امروز روز اول کاری سال 92ست. هر چند ما روز 4شنبه هم اومدیم  ولی در هرحال امیدوارم امسال سال خوب و خوشی برای همه و برای تو عزیز دلم باشه. امسال کل تعطیلات رو  به خاطر مامان حاجی که مریض احوال بود و می بایست بهش می رسیدیم ما شمال بودیم. هوای شمال هم که امسال عالی بود. و کلی هم شهر شلوغ بود. حتی تو پست ترین کوچه ها هم جای پارک نبود. تعطیلات ما هم تقریباً به خانه داری و مهمون داری گذشت. شما هم که کمال استفاده رو...
17 فروردين 1392

شنبه 26اسفند1391

                                                               سلام گل من. این روزا دیگه روزای آخر ساله و ما همه در حال تکاپو. احتمالاً هم 2روزه دیگه ما میریم شمال. شما هم که کلی اونجا حال می کنی. دختر عسل من دیگه خانوم شده و خیلی خوب صحبت میکنه. وقتی مثل آدم بزرگ ها صحبت می کنی من وبابایی کلی حال میکنیم. دیشب موقع خواب میگفتی:مامان...
26 اسفند 1391